|
از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گهگاه آن را بجوی و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالی ده!
"ار کتاب سکوت سرشار از ناگفته هاست -برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:43 توسط من
|
...
از بودن و سرودن تفسیری آشنا کن ور مرد خواب و خفتی "رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن"
"شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:35 توسط من
|
قشنگِ . بخونیدش
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:52 توسط من
|
آی دندونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کشیدن دندون عقل توصیفی داره به این شرح: " خون می رود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد " البته این شعر رو هوشنگ ابتهاج مطمئنا از درد دندونش نگفته، ولی خوب دیگه...اشکال از سو استفاده ی ماست...!!!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:4 توسط من
|
این طرح رو دیشب همینطوری یهو کشیدم یعنی اولش می خواستم توی این ورق یه شعر بنویسم. اما هیچی یادم نیومد٬ واسه همین الکی بدون زمینه ی ذهنی شروع کردم مدادو روی کاغذ حرکت دادم که آخرش شد این.... خوشم اومد ازش٬ به خاطر یهویی بودنش٬ درسته که شعر ننوشتم اما ...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 17:47 توسط من
|
ما همه نیازمند عشقیم. عشق بخشی از سرشت انسانی است، به همان انداره خوردن، نوشیدن، و خفتن.
"پائولو کوئیلو"
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:12 توسط من
|
هزار آینه جاری ست . هزار آینه اینک به همسرایی ٍ قلب ٍ تو می تپد با شوق . زمین تهی ست ز رندان ، همین تویی تنها که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی... بخوان به نام ٍ گل ٍ سرخ و عاشقانه بخوان : «حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی» "شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:34 توسط من
|
این شعر"شفیعی کدکنی" خیلی به دلم نشسته به نظرم خیلی لطیف میاد ، تصور کن: باد و بارون شدید- هوای خیلی سرد بیرون-یه پنجره که از توش نور و گرما و آرامش احساس می شه_ یه پرنده که بالهاش خیس و خسته س و ... تا می خواد وارد اون اتاق گرم بشه یه دستی میادو پنجره رو به روش می بنده...!!! البته این یه تمثیل ٍ ولی به نظر من تمثیل ٍ خیلی خوبیه اون پنجره ، پرنده و طوفان و اتاق گرم می تونن خیلی چیزا باشن و اون دست می تونه دست من و تو باشه که نا خواسته یا خواسته... ای نگاه ٍ تو پناهم! تو ندانی چه گناهی ست ، خانه را پنجره بر مرغک ٍ طوفان زده بستن... "شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:31 توسط من
|
دیدم در آن کویر٬ درختی غریب را... تنها نشسته ای٬ بی برگ و بار ٬ زیر نفس های ِ آفتاب در التهاب در انتظار ِ قطرهء باران در آرزوی ِ آب.
ابری رسید٬ چهرِ ِ درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت: «ای ابر٬ای بشارتِ باران! آیا دلِ سیاهِ تو از آهِ من بسوخت؟»
غرید تیره ابر٬ برقی جهیدو چوبِ درختِ کهن بسوخت!
"حمید مصدق"
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:10 توسط من
|
یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشد...
"احمد شاملو"
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:24 توسط من
|
خود نه از امید رستم نی ز غم وین میان خوش دست و پایی می زنم...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:22 توسط من
|
از وقتی که عاشق شدم... فرصت بیشتری پیدا کردم فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد به زمین بخورم! و این عالی ست... هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد تو این شانس را به من بخشیدی متشکرم!!!
"شل سیلور استاین از شعر(چند سال بیشتر)"
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:55 توسط من
|
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم ببین چه زرد مرا می جوند سبز ترینم ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی که در یکایکشان می شد آفتاب ببینم شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما زجنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم نمی رسند بهم دست اشتیاق من وتو که تو همیشه همانی که من همیشه همینم
" محمد علی بهمنی "
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:35 توسط من
|
"ای آنکه غمگنی و سزاواری"
در انزوای پرده و پندار جوبار را ببین که چه موزون با نغمه و تغنیِ شادش از هستی و جوانی وز بودن و سرودن تصویر می دهد.
بنگر به نسترن ها بر شانه هایِ کوتهِ دیوار زان سویِ بیدها و چناران آنک شمیم ِ صبحِ بهاران.
بهتر همان که با من خود را به ابر و باد سپاری مثل درخت، در شبِ باران.
"شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:6 توسط من
|
سلام راستی همین الان متوجه شدم خیلی اتفاقی آغاز کار وبلاگم همزمان شده با شب تولدم پس به خودم تبریک می گم: روز ورودت به این دنیا مبارک همیشه خودت رو دوست دااشته باش تا بتونی دیگران رو هم خیلی دوست داشته باشی سعی کن که تمام استعداد هاتو به صورت بالفعل در بیاری و همیشه .... بقیشو خودت می دونی راستی اینم یادت باشه همیشه به خدا و دنیا اعتماد کن با خلوص نیت و بذار اونچیزی که بهترینه رو جلوی پات بذاره! دوست دارم!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:6 توسط من
|
|
منوی اصلی
پیوندها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |